مرا با كوير آشنايي ديرينه ايست
يا رب المستضعفين
مرا با كوير آشنايي ديرينه ايست .
كه من از كويرم ، آنروز كه زاده شدم ، آنروز كه هجرت كردم و آنروز كه دوباره بازگشتم
چه كس ميتواند مرا از او بهراساند ، من كه با تازيانه خورشيد روز و سنگسار آسمان شبش آشنايم
آنقدر بزرگ شده ام كه ديگر در شهرها جايم نيست ، به شام ميروم بيرونم ميكنند و به مدينه مي آيم ، ..... تبعيد .
آنگاه كه در كوچه پس كوچه هاي مكه به دنبال او بودم ، علي مرا يافت ؛ و امروز در بيرون شهر دوباره من و علي يكديگر را يافته ايم ، نگاه به روي او ميكنم .......... خدا بيامرزد فاطمه را ، خوب همسري بود براي او
حسن فرزند بزرگ علي چنين گفت : (( اي عمو به خاطرآن خدايي كه به خاطرش خشم كردي ، صبر كن ))
و من بازميگردم به كوير ؛ خدا را شكر ، كافر آمدم و مومن باز ميگردم ............ و مسئله اينست ...... (( ايمان )) .
اسلام در اين طور (( ناري و نوري )) از من ساخته كه مجمر بزرگترين امپراطوري مشرق زمين توانايي نگاهداريم را ندارد ، و از همين روست كه دوباره باز ميگردم .......... به كوير
منم همو كه پيامبر گفت : تنها ميزيد ، تنها ميميرد و تنها مبعوث ميشود .
منم (( جند ابن جناده )) پدر (( ذر ))
منم ابوذر ...........
